سفر به خوزستان به لطف دوستان خوزستانی و مجموعه خرد انجام شد،با دوستان خوبم در چلچراغ بعد از چند ماه کار فشرده به نظرم اتفاق خوشایندی بود.در همین سفر بود که با پتانسیل بسیاری از رفقا هم آشنا شدیم و حیرت کردم از استعدادهای فراوانی که در یکایک دوستان خوزستانی خود دیدم،حیرت که چه عرض کنم حسادت بود،اما این پست توان تشکر را به اندازه محبت میزبانانمان را ندارد .تنها بهانه ای بود که از همه دوستان عزیزم در خوزستان تشکر کنم بابت محبتهای بی دریغشان.
پی نوشت:هیچ اسمی را نیاوردم چون دوست نداشتم ناگهان حرف و حدیثی پیش بیاید.
پاییز ۸۱ بود٬هوا زود تاریک شده ٬هانیه هم تصمیم گرفته بود زودتر برسه خونه.منم که در اون سالها به شدت روی همه دوستام غیرتی بودم تصمیم گرفتم برای گرفتن ماشین همراهیش کنم.تقاطع سمیه و ویلا واستاده بودیم منتظر تاکسی٬یه دفعه دیدم یه پاترولیه هی از جلوی ما رژه میره .میره بالا میاد پایین من از پررو بودنش تعجب کردم.گفتم خوبه میبینه من اینجا واستادم.خلاصه یهو قاطی کردم یه دادی زدم که یارو ترمز زد.قیافشم که سوسول میزد گفتم میزنم آدمش می کنم.خلاصه تا رفتم برم سمت یارو دیدم پشت ما یه خانومی واستاده که منظور پاترولیه اون بوده اما دیگه راه برگشت نبود٬چشمتون روز بد نبینه طرف از ماشین که پیاده شد من دیدم هیکل ۳تای من٬خلاصه اگر نبود وساطتت آدمایی که از اونجا رد میشدن بی شک یک کتک مفصلی می خوردم.اما این داستان باعث شد که اصولا از اون به بعد کمی از هیجانم کم کنم.اما خب برای هانیه هم بهانه ای شد که سر به سر من بذاره
پی نوشت۱:هانیه خانوم اعتراف خیلی حال داد٬دیگه چی داری واسه تهدید٬میسی٫
پی نوشت ۲:کسی دلش شکلات مترو نمیخواد؟!!
