تبليغاتX
نسل نو

نسل نو

می نویسم برای ثبت در جایی!!

بیست و پنج تمام .این نیز بگذرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:44  توسط مرتضی ناعمه  | 

درود بر امیر قلعه نوعی که به آنچه که استحقاقش را داشت رسید٬درود بر شرف  مجید جلالی و شاگردانش و خوش به حال آرش برهانی که استقلال قهرمان شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:35  توسط مرتضی ناعمه  | 

روزگار بامزه ای شده.محمد مایلی کهن که نماد تفکرات احمدی نژاد در حوزه ورزش محسوب می شود یک کیسه حسابی به تن امیر قلعه نوعی کشیده است.ادبیات سخیف و کثیف مایلی کهن با واژه های فیلم مسعود ده نمکی باعث شد علی رغم انتقاداتی که به امیر قلعه نوعی وارد می دانم به حرمت نان و نمکی که  چندباری با او خورده ام در یادداشتی به دفاع از او بپردازم.قرار بود یادداشت فردا صبح در استقلال جوان منتشر شود.نیم ساعت پیش امیر علوی تماس گرفت و گفت ارشاد دستور داده بی خیال مایلی شویم.صبح اگر حال داشتم مطلب را همین جا می گذارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 23:49  توسط مرتضی ناعمه  | 

از صبح امروز منابع مستقل در فدراسیون فوتبال خبر برکناری علی دایی را اعلام کردند.در واقع از شب گذشته و پس از شکست دردناک مقابل عربستان انتطار می رفت که علی دایی از سمت خود استعفا دهد اما گویا عدم علاقه دایی به این کار موجب شد تا فشار افکار عمومی دایی را از کار برکنار کند.رفتاری که باز هم مانند انتخاب دایی رفتار احساسی بود.با دست خودمان دایی را سوزاندیم همان موقع که در بدترین زمان ممکن او را سرمربی تیم ملی کردیم٬چنان بلایی بر سر اسطوره فوتبال ایران آمد که خودش هم نفهمید از کجا خورد.دایی نه تنها چوب رفتار غلط خود را خورد بلکه تاوان تصمیمات ابتدایی٬بی فکر و عوام گرایانه مدیرانی را خورد که می خواستند از شنبه برای خودشان نردبان صعود بسازند.اما داستان پایان نپذیرفته انچه درباره جانشین دایی مطرح می شود خود خطری بزرگتر است٬حتی تامل درباره نام مایلی کهن خطرناک است.مربی که ۵سال پیش پرامیدترین تیم امید تاریخ ایران را به قهقرا برد.اما برخی از منابع از شانس بالای افشین قطبی برای نشستن بر روی نیمکت تیم ملی سخن می گویند٬اتفاقی که حداکثر تا صبح فردا نهایی خواهد شد.باید منتظر ماند و دید که چه کسی سکاندار هدایت تیم ملی در این برهه حساس خواهد بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 16:50  توسط مرتضی ناعمه  | 

پرخاشگر شده ام٬به تمامی رویداد های پیرامونم به سرعت واکنش نشان می دهم٬خودم  هم نمیفهمم چرا؟این حجم از عصبانیت برای من عجیب است برای من که اصولا خونسرد بودم.خب قاعدتا ترکش این اتفاقات نزدیکانم را بیشتر می گیرد و این برای من عذاب آورشده٬خیلی سعی کردم در سال جدید بتوانم آرامشم را بیشتر حفظ کنم٬شما هنگام عصبانیت برای کنترل خودتان چه می کنید؟!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 11:57  توسط مرتضی ناعمه  | 

ناامید نمیشوم٬تمام نمیشوم٬من به امید زنده ام
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:5  توسط مرتضی ناعمه  | 

پایان حضور خاتمی در عرصه انتخابات با انتشار این بیانیه صورت پذیرفت.حدود ۷ماه تلاش همه جوانان عزیز در پویش و ستاد ۸۸ و البته گروه یاری با رفتار غیر اخلاقی میر حسین موسوی برباد رفت.هنوز در شوک به سر می برم.احتمالا باید با چند روز تفکر و مشورت با دوستان نسبت به اتخاذ تصمیم و رویکرد جدید در عرصه انتخابات تصمیم بگیریم.آنچه محرز است  تاکید خاتمی بر اعتقادات قلبی اش است.بیش از این نمی توانم بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 1:34  توسط مرتضی ناعمه  | 

هر رخدادی دو رو دارد.یک روی تمامی اتفاقی که برای همه ما رخ می دهد تجربیاتی گرانبهاست.جدایی یکی از این اتفاقات است‌٬اگر بتوانی از درسهایش خوب استفاده کنی شاید چند پله جلوتر بیفتی٬به شرط اینکه جا نزنی٬مقاوم باشی و بدانی که اخر دنیا نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 21:15  توسط مرتضی ناعمه  | 

اهواز بودیم با رفقا.نه اهواز نه،خاک پاک خوزستان بودیم،اهواز و آبادان و خرمشهر و شلمچه که سالهاست آرزوی دیدنش را داشتم.

سفر به خوزستان به لطف دوستان خوزستانی و مجموعه خرد انجام شد،با دوستان خوبم در چلچراغ بعد از چند ماه کار فشرده به نظرم اتفاق خوشایندی بود.در همین سفر بود که با پتانسیل بسیاری از رفقا هم آشنا شدیم و حیرت کردم از استعدادهای فراوانی که در یکایک دوستان خوزستانی خود دیدم،حیرت که چه عرض کنم حسادت بود،اما این پست  توان تشکر را به اندازه محبت میزبانانمان را ندارد .تنها بهانه ای بود که از همه دوستان عزیزم در خوزستان تشکر کنم بابت محبتهای بی دریغشان.

پی نوشت:هیچ اسمی را نیاوردم چون دوست نداشتم ناگهان حرف و حدیثی پیش بیاید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 12:0  توسط مرتضی ناعمه  | 

هانیه اصولا یک دوست است.دوستی صمیمی و مهربان و صد البته قابل اطمینان.اما چرا از هانیه نوشتم.دوستی من و هانیه حدودا ۷ساله است.در تمام این این هفت سال من هر وقت خواستم هانیه رو اذیت کنم بلافاصله با یک تهدید جدی مواجه شدم .هانیه خیلی زود میگه قصه پاترولیه رو بگم.این داستان هنوز هم  که هانیه هزاران کیلومتر آنورتر در واشنگتن روز را به شب می رساند ادامه داره.مخصوصا وقت هایی که من کلمه مرسی را با نحوه بیان هانیه ادا می کنم و خیلی جدی می گویم میسی!!!  دیشب دوباره همین داستان تکرار شد و من تصمیم گرفتم خودم داستان پاترول رو بگم که خلاص بشم.

پاییز ۸۱ بود٬هوا زود تاریک شده ٬هانیه هم تصمیم گرفته بود زودتر برسه خونه.منم که در اون سالها به شدت روی همه دوستام غیرتی بودم تصمیم گرفتم برای گرفتن ماشین همراهیش کنم.تقاطع سمیه و ویلا واستاده بودیم منتظر تاکسی٬یه دفعه دیدم یه پاترولیه هی از جلوی ما رژه میره .میره بالا میاد پایین من از پررو بودنش تعجب کردم.گفتم خوبه میبینه من اینجا واستادم.خلاصه یهو قاطی کردم یه دادی زدم که یارو ترمز زد.قیافشم که سوسول میزد گفتم میزنم آدمش می کنم.خلاصه تا رفتم برم سمت یارو دیدم پشت ما یه خانومی واستاده که منظور پاترولیه اون بوده اما دیگه راه برگشت نبود٬چشمتون روز بد نبینه طرف از ماشین که پیاده شد من دیدم هیکل ۳تای من٬خلاصه  اگر نبود وساطتت آدمایی که از اونجا رد میشدن بی شک یک کتک مفصلی می خوردم.اما این داستان باعث شد که اصولا از اون به بعد کمی از هیجانم کم کنم.اما خب برای هانیه هم بهانه ای شد که سر به سر من بذاره

پی نوشت۱:هانیه خانوم اعتراف خیلی حال داد٬دیگه چی داری واسه تهدید٬میسی٫

پی نوشت ۲:کسی دلش شکلات مترو نمیخواد؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:32  توسط مرتضی ناعمه  |