تبليغاتX
نسل نو

نسل نو

می نویسم برای ثبت در جایی!!

هانیه اصولا یک دوست است.دوستی صمیمی و مهربان و صد البته قابل اطمینان.اما چرا از هانیه نوشتم.دوستی من و هانیه حدودا ۷ساله است.در تمام این این هفت سال من هر وقت خواستم هانیه رو اذیت کنم بلافاصله با یک تهدید جدی مواجه شدم .هانیه خیلی زود میگه قصه پاترولیه رو بگم.این داستان هنوز هم  که هانیه هزاران کیلومتر آنورتر در واشنگتن روز را به شب می رساند ادامه داره.مخصوصا وقت هایی که من کلمه مرسی را با نحوه بیان هانیه ادا می کنم و خیلی جدی می گویم میسی!!!  دیشب دوباره همین داستان تکرار شد و من تصمیم گرفتم خودم داستان پاترول رو بگم که خلاص بشم.

پاییز ۸۱ بود٬هوا زود تاریک شده ٬هانیه هم تصمیم گرفته بود زودتر برسه خونه.منم که در اون سالها به شدت روی همه دوستام غیرتی بودم تصمیم گرفتم برای گرفتن ماشین همراهیش کنم.تقاطع سمیه و ویلا واستاده بودیم منتظر تاکسی٬یه دفعه دیدم یه پاترولیه هی از جلوی ما رژه میره .میره بالا میاد پایین من از پررو بودنش تعجب کردم.گفتم خوبه میبینه من اینجا واستادم.خلاصه یهو قاطی کردم یه دادی زدم که یارو ترمز زد.قیافشم که سوسول میزد گفتم میزنم آدمش می کنم.خلاصه تا رفتم برم سمت یارو دیدم پشت ما یه خانومی واستاده که منظور پاترولیه اون بوده اما دیگه راه برگشت نبود٬چشمتون روز بد نبینه طرف از ماشین که پیاده شد من دیدم هیکل ۳تای من٬خلاصه  اگر نبود وساطتت آدمایی که از اونجا رد میشدن بی شک یک کتک مفصلی می خوردم.اما این داستان باعث شد که اصولا از اون به بعد کمی از هیجانم کم کنم.اما خب برای هانیه هم بهانه ای شد که سر به سر من بذاره

پی نوشت۱:هانیه خانوم اعتراف خیلی حال داد٬دیگه چی داری واسه تهدید٬میسی٫

پی نوشت ۲:کسی دلش شکلات مترو نمیخواد؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:32  توسط مرتضی ناعمه  | 

سکوت سرشار از ناگفته هاست.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:44  توسط مرتضی ناعمه  |